
رمان دخترك الماسی پارت 5

پارت 5
روی صورتم دقیق شدم اول از همه موهای بلوند روشنم که مادر زادی این رنگی بود پوستم از موهام روشن تر بود برای همین خیلی جذاب میشد
صورتم گرد بود لپام ذاتا قرمز گوجه ای بودن
ابروهام مرتب و باریک رنگ موهام بودن کمی تیره تر
چشمام درشت و ابی روشن بودن که مثل الماس میدرخشیدن البته اینو همکلاسام میگفتن
بینیم هم گوشتی و کوچولو بود خیلی به صورتم میومد و لبامم که همیشه صورتی بود بعضی وقتا هم که میجویدمشون قرمز البالویی میشد لبام قلوه ای بود در کل از حق نگذریم دختر خوشگلی بودم
موهامو شونه زدم و یکم ارایش کردم که خوشگل تر از قبل شدم
کیف پولکی ابی رنگمو برداشتم گوشیمو انداختم داخلش و یه شال مشکی سرم کردم
با شلوارجین مشکی
و کفشای پاشنه بلد ابی رنگم
(حال کردی استایلو!)
از پله ها یواش رفتم پایین صدای تق تق کفشام نگاه همه رو به سمتم کشوند
داشتم به سلیم و ابراهیم که داشتن عین الاغ نگام میکردن نگا میکردم که خواهرم پرسید
_عسل کجا؟
+خب چیزی میرم پیش دوستم
_دوستت کدوم دوست؟
+یه دوستی دیگه چقد گیر میدی تازه اشنا شدیم!
در مقابل نگاه های خیره همه از عمارت زدم بیرون
*
وارد پارک شدم داشتم دنبال عمر میگشتم
که یه صدای جذاب از پشت توجهمو جلب کرد
_عسل
سرمو برگدوندم با دیدن عمر ضریان قلبم رفت رو هزار
نمیدونم چم شده بود خیلی خوشتیپ شده بود
با لبخند نگام کرد منم با لبخند جوابشو داد
_سلام
+سلام
_بیا بریم
+کجا
_کافی شاپ دیگه
+اها باشه
*
سرمو پایین گرفته بودم تا از نگاه های خیره عمر استرس نگیرم
_عسل
+بله
_سرتو بگیر بالا
سرمو اروم گرفتم بالا
لبخندی جذاب زد که تو دلم قند اب شد
پیشخدمت اومد تا سفارشامون رو بگیره
اون یه قهوه ی تلخ با کیک معمولی سفارش داد
منم یه نسکافه با کیک شکلاتی
_خیلی دلبر شدیاا عسل
+ممنون
_خوشحال شدم که اومدی
+اهووم
_دریا
لبخندی زدم
+بله
_میای بریم ساحل
+یه روز دیگه
_باشه یه چیزی بگم عسل
+بگو
_خیلی خوشگلی من یعنی همه ارزشونه یه دختری مثل تو توی زندگیشون باشه
+ممنون توهم خیلی...
_خیلی چی
باشرم و خجالت گفتم
+خوشتیپی
لبخندی زد و گفت
_یعنی منو پسندیدی؟
نگاش کردم
که گفت
_اره؟
+بله
خنده ای ریز کرد
_خیلی خوشحالم که پسندیدی
بعد از اینکه سفارشامون رو اوردن
گفت_من از رابطه های جدی خوشم میاد
تو چطور؟
+از رابطه های الکی بدم میاد_منم همینطور
با صدای دختری به خودم اومدم و نگاس کردم دختره فوق العده خوشگل بود ولی انگار عملی بود
با ناز و عشوه گفت _عمر جون خوشحالم که میبینمت
_منم همینطور
دختره به اشاره کرد و گفت
_این دختره کیه؟
عمر دستمو گرفت و گفت
_دوست دخترمه
با تعجب به عمر نگاه میکردم
دختره انگار بهش شوک وارد شده
عین جن زده ها گفت
_دوست دختر؟
_اره مشکلیه؟
_اره مشکله ولی تو میدونی که من چقد دوستت دارم
_ما قبلا راجب این موضوع حرف زدیم
_ازت متنفرم
و بعد رفت
عمر با لبخند نگام کرد_ناراحت نشدی که؟
+نه میشه یه سوال بپرسم
_بپرس
+دختره کی بود
_یکی از اشنا هامون بود به قول خودش دوستم داشت ولی من نخواستمش
+اهان چرا؟ خیلی خوشگل بود که
_ولی تو خوشگلتری
با خجالت لبمو گاز گرفتم
_من دختری مثل تو میخوام شاید خود تو
+چی
_هیچی میگم کاش تو دوست دخترم بودی واقعا
سرمو اوردم پایین
_ناراحت شدی
+نه نه چرا ناراحت بشم
_میشه یه سوال بپرسم
+بپرس
_اگه بهت بگم دوستت دارم جوابم چی میشه؟
کمی نگاش کردم و سرمو اوردم پایین لبخندی زدم
+منم دوست..
چونمو گرفت وسرمو بالا اوردم
_ادامش..؟
+دوستت دارم
و بعد لبمو گاز گرفتم
با خوشحالی دادی کشید
_جدا
که همه زل زدن بهش
_ببخشید متاسفم
و اروم نشست
با خوشحالی نگام کردم
_خیلی خوشحالم
دستمو گرفت و گفت
_عسل دوستت دارم
لبخندی زدم
***
چند هفته بعد:
عمر کـ*مرمو محکم گرفته بود و لبـ*مو با اشتها میبوسید
+عمر بسه
قلکلکم اومد تک خنده ای کردم
+بسهه
_اوف دختر تو لبات چی داری که سیر نمیشم
باهم خندیدیم
+الان یکی میاد میبنتمون برو کنار
از روم بلند شد و رفت روی مبل یک نفره ای نشست
_خب بیاد مثلا نامزدمی
+ولی محرمت که نیستم
_بزودی میشی نفس
ریز خندیدم
+عمر خواهرم نمیدونه اینجام
_اشکال نداره
با شکایت صداش کردم
+عمرر
کل شبو پیش عمر بودم نزدیکای ساعت 10شب منو رسوند خونه
درو یواش باز کردم و وارد شدم با تعجب به حیاط نگاه میکردم که خواهرم چرا حیاط رو نذاشته