
رمان دخترك الماسی پارت 22🐾💙

پارت 22
ولی درکل تمام اعضای خانوادمون خوشگل و خوشتیپ بودن حتی بابابزرگم:)
و بعد رو به دوتا دختر که کپی و همقد و هم هیکل هم بودن دقیقا انگار که یه ایینه جلوی همدیگه بود، کرد و گفت
_اینا دخترای دوقلو اسما سمیرا و سمیه
بنظر مهربون میومدن نمیتونستم اونارو تشخیص بدم از همدیگه چون هردوشون بنظرم یکی بودن
رو به یه پسر دیگه کرد که کمی شبیه اون دوتا دختر بود
_اینم پسر اسما سمیر
پسر قدبلند و لاغری بود که پوستش برنزه بود احتمالا بخاطر افتاب سوختگی بود چون تمام فامیلای بابام سفید وبور بودن
_این شوهر اسما غفور
یه نگاه به مرد روبه روم انداختم مرد قدکوتاه لاغری بود با عینک و سبیل خیلی بامزه شده بود ولی کت شلوار سرمه ای که به تن داشت اونو جدی تر نشون میداد
یه لحظه اهنگ ارررر تک تک غفور کفور
تو ذهنم پلی شد
با پلی شدن این اهنگ نزدیک بود منفجر شم
که یهو منفجر شدم وعین خرر خندیدم
بعد از کلی خندیدن که اشکامم ریخت بیرون یه نگاه به فامیل ارجمندم کردم که منگ و متعجب با دهنای باز زل زده بودن به منه عقیم
دهنمو بستم و بعد گفتم
+ببخشید ببخشید یهو یه جوک یادم اومد خندم گرفت
بابام خنده ای کرد وگفت
_اشکال نداره دخترم بیا بقیه فامیل رو معرفی کنم بهت
_اینا بچه های اسرا هستن
یکم بهشون نگاه کردم دوتا پسر و یه دختر
پسرا تقریبا 20 سالیشون میشد ولی دحتره همسن خودم بنطر میومد
_احسان و حسام و تک خواهرشون حنا
دختره خیلی بنظر پر انرژی میومد داشت ذوق مرگ میشد یهو انگار از طناب ولش کردن عین خر دوید و اومد سمتم و بغلم کرد
_خیلی خوشحالم دختر دایی جون که پیدات کردیم باهم دوستای خوبی میشیم
خنده ای به این پرهیجانیش کردم وگفتم
+حتما حنا جون
یکم گذشت ولم کرد و رفت مثل بچه ادم ایستاد
بابام رو کرد به مرد چاق و چله و گفت
_اینم دامادم حسین شوهر اسرا
مرده بنظر خیلی گردن کلفت و پولدار میومد اخه عین زنا کلی طلا بهش اویزون بود
اینم مثل شوهر عمه اسما بود سیبلو ولی این سیبلش خیلی کلفت بود و تاب برداشته بود
_این زن احمده ایسان
به یه خانم خیلی خیلی شیک و مدرن که دماغش عملی بود و خیلی جوون بود که مطمئنا از خارج اومده بود و خیلیم خوشگل بود نگاه کردم
عینک افتابی چشش کرده بود باورم نمیشد دوباره داشتم جر میخوردم از خنده که بابام رو به ممد چتری کرد و گفت
_این محمده پسر احمد
داشت با لبخند نگام میکرد که بی تفاوت به بابام زل زدم
رو به اون پسر خوشتیپه که بخاطرش خیزی کردم کرد وگفت
_این داداش محمد متین جان
دستشو گذاشت رو کمر متین نمکدون و گفت
_مایع افتخارمون
داشت با پوزخند نگام میکرد که پوزخند بدتری نثارش کردم و رو به بابام کردم
_این خواهر متین و محمد آیما
داشت با لبخند ملایمی نگام میکرد و اومد سمتم
_سلام عسل جان خوشبختم
لبخندی به مهربونیش زدم
بابام رو به یه دختری که خشکی و سردی از چهرش معلوم بود کرد و گفت
_این دختر اشوان هست رامش
داشت با اخم و بی حوصلکی نگام میکرد یه نگا به تیپش کردم
یه ست اسپرت مشکی پوشیده بود که روی لباس فاک کشیده بود
بیخیال نگاه کردنش شدم